تبليغاتX
مرد معمولی

rfire80

سعید

rfire80

http://rfire80.blogfa.com

مرد معمولی

مرد معمولی

مرد معمولی

مرد معمولی

مرد معمولی
هندوانه شیرین ...

دخترک کنار مادرش ایستاده و همینجور که مادرش داره باهام حرف میزنه به من خیره شده و با یه لبخندی که تنها چیزی که میشه ازش استنباط کرد خوشحالیِ ناشی از دیدنِ یک همسایه قدیمیه ، به من نگاه میکنه ...

مادرش میگه : سعید جان چرا زن نمی گیری ؟ یعنی تو نمیخوای شیرینی عروسیت رو به ما بدی ؟

میخندم و میگم : مگه بیکارم زن بگیرم ؟ دارم برای خودم راحت و آسوده زندگی میکنم ...

میگه : پسرِ علی داره میره پیش دبستانی ، بجنب تا دیر نشده ...

پیش خودم فکر میکنم ، فکر میکنم به روزهایی که با علی میرفتیم مدرسه ، سالهای دبستان ، دبستان ارمغان علم که الان تبدیل به مخروبه شده ، بعد راهنمایی ، راهنمایی شهید نواب صفوی ، بعد هم سال اول دبیرستان ...

بعد از سال اول دبیرستان که رشته هامون رو انتخاب کردیم از هم دور شدیم ، اولین کنکور بعد از دیپلم هم اسم اون جزو پذیرفته شدگان دانشگاه یکی از شهرهای مرکزی ایران اعلام شد و اسم من هم جزو پذیرفته شدگان یه دانشگاه توی یکی از شهرهای نزدیک تهران ...

فقط گهگاهی همدیگه رو میدیدم ، تا اینکه شنیدم داره ازدواج میکنه ، طی 5-6 سال گذشته هم شاید به تعداد انگشتان یک دست همدیگه رو دیده باشیم ...

علی بهترین دوست دوران بچگیم بود ...

میگم : علی یا دلش خوش بوده یا بیکار بوده که رفته زن گرفته .

دخترک کم کم لبخندش پر رنگ میشه .

یکدفعه میگه : آقا سعید چرا میخوای یه دختر رو از داشتن همسری مثل خودت محروم کنی ؟

مغزم هنگ میکنه ، نمیتونم جوابش رو بدم ، جمله ای که گفته اول خیلی گنگه ، ولی کم کم که توی ذهنم ته نشین میشه میفهمم منظورش چیه ، هنوز لبخند روی لب داره ، یاد زمانی میفتم که هنوز مدرسه میرفتیم ، دختری که حالا روبروم ایستاده و داره با یه لبخند شیطنت بار باهام حرف میزنه یه دختر کوچولوی مو وز وزی و شلخته بود که همیشه سعی میکردم ازش دور باشم ...

بهش میگم : از این هندونه ها خیلی ها سعی کردن زیر بغل من بذارن ولی ...

میخنده و میگه : حیف شما نیست که تنها باشید ؟

دیگه کار داره به جاهای باریک کشیده میشه ، لبخندی میزنم و میام توی اتاق ...

پ . ن : اون دخترک با اینکه 7-8 سالی از من کوچیکتره ولی 2-3 سالی هست ازدواج کرده ، اینو گفتم که فکر بد نکنید .

نتیجه گیری اخلاقی : میدونید چرا همه متأهلین اصرار دارن که مجردها هم به جمع اونها بپیوندن ؟ چون طاقت دیدن خوشی و آزادی اونها رو ندارند و میخوان اونها هم طعم تلخ زندگی متأهلی و محدود بودن رو بچشند ....

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:12 توسط سعید |
بدون شرح ...

پ . ن : هرگونه برداشت و سوءبرداشت از این پست آزاد است .

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 22:36 توسط سعید |
من و مینا ...

میشینم پشت کامپیوتر ، حوصله هیچ کاری رو ندارم ، توی اینترنت کتابی رو که یک از دوستام خواسته بود سرچ میکنم و میگذارم دانلود بشه ، چند تا آهنگ دانلود میکنم ، میرم توی سایتهای مختلف ، بدون هیچ هدفی میرم توی سایتهای مختلف ، شاید فقط از سرِ وقت گذرونی ...

همچنان بی حوصله هستم ، مینا میاد توی اطاق ، توجهی نمی کنم ، میاد پشتم ، دارم با یکی از دوستان چت میکنم ، به دقت همه چیز رو نگاه میکنه ، میزارم تو حال خودش باشه ، همینطور که به مونیتور خیره شده شروع میکنه با گوشم بازی کردن ...

چیزی نمیگم ، وقتی میبینه من عکس العملی نشون نمیدم ناخنش رو میکشه روی شونه ام ، روی شونه ام احساس سوزش میکنم ، نگاه میکنم ، جای ناخنش قرمز شده ...

بهش میگم مینا نکن اینجوری ...

نگاهم میکنه ، برمیگردم طرفش ، یه خورده تو چشمهام نگاه میکنه بعد روش رو برمیگردونه و طرف دیگه رو نگاه میکنه ، مثلاً میخواد نشون بده دیگه کاری نداره ...

مشغول به کار خودم میشم ، میدونم که هنوز پشتمه ، باز شروع میکنه با گوشم بازی کردن ، میگم نکن دیگه بابا ...

شروع میکنه به کشیدن ریشم ، دردم میگیره ...

نمیدونم چی کار کنم که دست از سرم برداره ، هدفون رو میزارم توی گوشم ، شروع میکنه به کشیدن هدفون ...

عصبانی میشم ، سرم رو تکون میدم ...

بالأخره دست برمیداره و میره ...

پ . ن 1 : فکر بد نکنید ، مینا یه پرنده ( از نوع مقلد ) هست ، 1-2 ماهی هست که یه جوجه اش رو پدر پادشاه گرفته و داریم باهاش سر و کله میزنیم که حرف زدن یاد بگیره ، جدیداً هم که ولش میکنن برای خودش توی خونه میچرخه ، عکسش رو هم براتون توی ادامه مطلب میذارم ...

پ . ن 2 : بازم به معرفت نیلوفر و آسی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 22:38 توسط سعید |
مینویسم که ...

مینویسم که یادم بمونه ، حتی رنگهای سرد پائیز هم میتونه آدم رو گرم کنه ...

مینویسم که یادم بمونه ، اگر چیزی رو واقعاً از ته دلت بخوای به دست میاریش ...

مینویسم که یادم بمونه ، این تابلو رو هدیه گرفتم ...

مینویسم که یادم بمونه ، احساسم رو وقتی که این تابلو رو دیدم ...

مینویسم که یادم بمونه ، خودم رو ...

پ . ن 1 : این چند خط رو برای خودم نوشتم .

پ . ن 2 : با این پاچه خواریهایی که عمو عزت داره میکنه فکر کنم حالا حالاها در خدمت ما هست ...

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 21:9 توسط سعید |
تردید ...

من آخر تفاوت مراسم های عزاداری یا شادی مذهبی رو توی این مملکت نفهمیدم ، توی مراسم عزاداری یه شعری میخونن و همه میزنن تو سر و سینه خودشون و های های گریه میکنن ، توی مراسم مولودی خوانی باز همون شعر رو میخونن و همه دست میزنن و ...

پ . ن : تردید خیلی بده ، میخوام تصمیمی بگیرم ولی نمیتونم ...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 21:19 توسط سعید |
چراغ های خاموش ...

چراغ که خاموش شد دیگه زمان و مکان هم بی معنی شد ، نمی دیدمش ولی احساسش میکردم ، یه کم رفتم طرفش ، احساس کردم خودش رو کشید کنار ، رفتم جلوتر ، حالا دیگه میتونستم گرمای وجودش رو حس کنم ، صدای نفسهاش که تند شده بود به گوش میرسید ، دستم رو آوردم بالا و از پهلوش ردش کردم ، کمی دستش رو باز کرد ، گفت راحت باش .

گفتم : پیداش نمیکنم ، گفت ای بابا ، همین پشتمه دیگه . هر چی گشتم پیداش نکردم ، گفتم : بیخیال ولش کن . گفت : اه ، خسته شدم ، کار دارم ، زود باید برم ، اینجا هم خیلی گرمه . راست میگفت ، بدجوری گرم بود ، خیس عرق شده بودم ، گفت یه بار دیگه امتحان کن ، گفتم : نمیشه ، ولش کن .

از صداش معلوم بود که ناراحت شده ، گفتم باشه ، پیش خودم داشتم خدا خدا میکردم هر چه زودتر تموم بشه ...

یکدفعه همه جا روشن شد ...

***

مسئول خدمات شرکت در حالی که داشت به زور در آسانسور رو باز میکرد مدام بد و بیراه میگفت به شرکت مربوطه که هیچوقت سروقت برای سرویس ماهیانه آسانسور نمیان ، وقتی در کامل باز شد ، یکی یکی از آسانسور زدیم بیرون ...

مسئول خدمات گفت : از شانس شما زنگ خطر هم از کار افتاده ...

پ . ن ( مخصوص اونهایی که دوزاریشون کارتیه ) : چند وقت پیش توی شرکت برق آسانسور قطع شد و حدود 10 دقیقه اونجا گیر افتاده بودیم .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 22:10 توسط سعید |
نوستالژی دوربین دار ...

یادم میاد وقتی که بچه بودم ( حدود 7-8 ساله ) پدربزرگم یه خونه 3 طبقه داشت که طبقه اول ما بودیم ، طبقه دوم پدربزرگم و طبقه سوم هم خاله ی بزرگم ...

اون وقتها روی پشت بوم یه انباری بود که پر بود از خرت و پرت ، بزرگترین سرگرمی من هم این بود که برم اونجا و اونها رو بریزم به هم و غرق بشم توی یک دنیای خیالی که خودم برای خودم میساختم ...

بین اون همه خرت و پرت دو تا چیز از همه بیشتر منو جذب خودشون میکردن ، یکی یه کلاه گیس ( یا به قول امروزی ها پوستیژ ) بود و یکی هم یک تفنگ بادی دیانای دوربین دارِ شماره پنج و نیم ( آلمانی ) بود که مالِ زمانی بود که پدر پادشاه مجرد بوده و گهگاه میرفته شکارِ مرغابی ...

خلاصه اینکه اون تفنگ رو خیلی دوست داشتم ، با اینکه اکثر قسمتهای فلزیش زنگ زده بود و پوسته پوسته شده بود ولی باز هم حاضر نبودم اون رو با هیچ اسباب بازی دیگه ای عوض کنم ، هر وقت از من غافل میشدن میرفتم توی انباری و خودم رو با تفنگ سرگرم میکردم ، از توی دوربینش اینور و اونور رو نگاه میکردم و به خیال خودم باهاش شکار میکردم ...

پدرپادشاه ما هم هروقت میفهمید اینجانب رفتم سراغ تفنگ کلی دعوام میکرد و میگفت دیگه حق نداری بهش دست بزنی وقتی میپرسیدم چرا میگفت چون مجوز نداره و نگهداریش غیر قانونیه ، خلاصه اینکه یه جورایی اون تفنگ شده بود بزرگترین رازِ دنیایِ بچگی من ...

زمان گذشت و گذشت تا اینکه یکی از پسرخاله هام که شمال زندگی میکرد تفنگ رو دید و به پدر پادشاه گفت شمال آشنا داره و میتونه تفنگ رو بده که درستش کنن و بعد برگردونتش ، پدر پادشاه هم قبول کرد و تفنگ رو داد بهش .

مدتی که گذشت دیدم خبری از تفنگ نشد ، هر چقدر هم پیگیر میشدم بهم جواب سربالا میدادن ، تا اینکه یه روز پدرپادشاه به خیال خودش خواست خیال منو راحت کنه و گفت وقتی دیدم فلانی تفنگ رو تعمیر کرده دیگه دلم نیومد ازش بگیرمش و گفتم برش داره برای خودش ...

اون لحظه مونده بودم هاج و واج ، از یک طرف میدیدم کلی از خاطرات گذشته ام دود شده و رفته هوا ، از طرفی به فکر این بودم که چرا وقتی پدرپادشاه دید من اینقدر اون تفنگ رو دوست دارم باز دادش به کس دیگه ...

هنوزم که هنوزه هر وقت میرم خونه پسر خاله محترم و تفنگ رو میبینم کلی دلم میسوزه ...

عید که رفته بودیم شمال ، یه روز که رفته بودیم بازار رسیدیم به یه مغازه فروش وسایل شکار ، همینجوری که داشتم اینور و اونور رو نگاه میکردم چشمم خورد به یک تفنگ مثل همونی که ما داشتیم با این تفاوت که دوربین نداشت این یکی ، پدرپادشاه رو صدا کردم و تفنگ رو نشونش دادم ، لبخندی زد و سرش رو تکون داد ، من که حرصم گرفته بود از فروشنده قیمتش رو پرسیدم ...

قیمت تفنگ بدون دوربین چهارصد و پنجاه هزار تومان ...

کم کم این موضوع داشت فراموشم میشد تا اینکه چند شب پیش یهو پدر پادشاه برگشت گفت سعید امروز رفته بودم سمت بهارستان توی فلان پارک یه کاسکو گرفتم .

خندیدم و گفتم بنده خدا اونی که کاسکو از دستش فرار کرده الان چه حالی داره ، بعد گفتم حالا کجا هست ؟

پدرپادشاه خیلی ریلکس جواب داد : دادم به یکی از دوستهام ...

من :

پ . ن 1 : این روزها هر کسی یه جوری روی اعصابمه ولی این کار پدرپادشاه مثل این بود که یکی با کفش پاشنه بلند بیاد رو مخم قدم بزنه ، الان به شدت کُفریم از دست این بذل و بخشش های پدرپادشاه ...

پ . ن 2 : میدونم خیلی روده درازی کردم ...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:50 توسط سعید |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا