وارد ایستگاه قطار میشم ، ظاهر ایستگاه بیشتر شبیه ایستگاههای قطار قدیمی هستش ، هیچ کس نیست ، حتی گیشه فروش بلیط هم خالیه ، دو تا نیمکت چوبی کنار در ورودی نصب شده ، بالای یکی از اونها ساعت حرکت قطارها رو چسبوندند ، بعد از کمی جستجو میتونم ساعت ورود اولین قطار رو پیدا کنم ، قطار شماره 19 تا چند دقیقه دیگه میرسه ، منتظر میشم ...
صدای سوت قطار از دور شنیده میشه ، ناگهان ایستگاه پر از مسافر میشه ، مرد و زن ، پسر و دختر ...
وقتی قطار کاملاً توقف میکنه و درهاش باز میشه همه به سمت درها هجوم میبرند ، پاهام پیش نمیره ، مثل وقتی که بخوای بدون اجازه کسی وارد خونه اش بشی ، میترسم ، کسی بهم تنه میزنه ، چند لحظه توقف میکنه و به من خیره میشه ، یه دختر قدبلند با چشم و ابروی مشکی ، بدون اینه چیزی بگه سوار قطار میشه و همه درها بسته میشه ، قطار حرکت میکنه و چند دقیق بعد فقط صدای سوتش شنیده میشه ، منتظر قطار بعدی میشم ...
قطارها پشت سر هم میان و میرن ، شماره ها از جلوی چشمم رد میشن ، 20 ، 21 ، 22 ، 23 و 24 ...
چند لحظه قبل از ورود قطار شماره 25 یه مسافر دیگه هم وارد ایستگاه میشه ، اون هم تنهاست ، میاد کنار من میشینه ، وقتی قطار از راه میرسه به من نگاه میکنه ، وقتی میبینه من حرکتی نمیکنم اون هم کنارم میمونه تا قطار بره ...
قطار شماره 26 هم میرسه ولی اون باز هم کنارم میمونه ، همه میان و میرن و ما همچنان روی نیمکت نشستیم ، قطار 27 که میرسه دیگه منتظر من نمیمونه ، میره و سوار میشه ، چند لحظه از پشت شیشه به من خیره میشه و بعد ...
قطار شماره 28 و 29 هم میان و میرن ، هیچ کس ازشون پیاده نمیشه ، همه فقط سوار میشن و میرن ، حالا مونده آخرین قطار ، قطار شماره 30 ...
اگر اون رو هم از دست بدم باید منتظر قطار فوق العاده ای باشم که معلوم نیست کی میاد ...
حالم خوب نیست ، ایندفعه میدونم چرا ، چون به کسی که خیلی برام عزیز بوده و هست و مطمئناً خواهد بود ، دروغ گفتم ، براش ظاهرسازی کردم ، چیزی رو که باید بهش میگفتم نگفتم ...
وقتی دیروز اون سوال رو ازم کرد خشکم زد ، دلم نمیخواست فکر کنه که برای من نامحرمه ، ولی از طرفی دلم نمیخواست چیزی بهش بگم که ناراحتش کنم ...
وقتی میبینی یک نفر از یه موضوعی خوشحال شده سعی میکنی چیزی نگی که خوشحالیش رو زایل کنی ، بخصوص وقتی که اون یه نفر پر از احساسات پاک و بی غل و غش باشه ...
دیروز گریه ام گرفته بود ، از خودم بدم اومد ، از نگاه کردن بهش خجالت میکشیدم ...
کاش میتونستم بهش بگم برای چی بهش دروغ گفتم ...
ولی وقتی بهم گفت از هیچی ناراحت نیست نتونستم حرف دیگه ای بزنم ...
شاید اگر سرم داد میزد ، اگر باهام دعوا میکرد ، بهش حق میدادم ، ولی وقتی گفت از دستم ناراحت نیست ...
میدونم اشتباه کردم ، ولی همیشه اوضاع اونجوری که فکر میکنی پیش نمیره ...
ديروز حوالي غروب ، بزرگراه چمران به سمت جنوب ، به همراه دو تا از دوستان ، صداي يكي از موزيك هاي قديمي غربي توي ماشين ميپيچه ، به يكي از تقاطع ها ميرسيم ، چند تا مسافر كمي پائين تر از تقاطع منتظر تاكسي ايستادند ، سرعت ماشين كم ميشه ، وقتي داريم از جلوي مسافرها رد ميشيم براي چند لحظه صورت آشنايي رو ميبينم ، صورت يكي از بازيگرانِ سريالهايِ كمديِ تلويزيون در دهه 60 و 70 ...
از اون وقت تا حالا دو تا چيز بدجور ذهنم رو مشغول كرده ، نگاه اون لحظه آقاي بازيگر و اين فكر كه چرا بعد از اين همه مدت ، آقاي بازيگر براي خودش وسيله نقليه شخصي نداره كه مجبور نباشه كنار خيابون منتظر تاكسي بمونه ...
هنوز تو فكر هستم كه به قسمتي از بزرگراه ميرسم كه اطرافش فضاي سبز بزرگي قرار گرفته ، توي چمنها دو نفر كه يكي از اونها لباس جنوبي ها رو به تن داره ، پشت به بزرگراه ، مشغول خوندن نماز هستند ، اون لحظه حس خاصي توي اون فضا بود كه هيچجوري نميتونم بنويسم يا به زبون بيارمش ...
چند دقيقه بعد از دور ، بيمارستان ميلاد رو ميبينم ، پيش خودم فكر ميكنم الان توي اين بيمارستان چند نفر منتظرن ؟ منتظر مرگ ، منتظر تولد ، منتظر دكتري كه از اتاق عمل بيرون مياد ، منتظرِ ...
ديروز ، مسيري كه از ميدون كاج تا تخت طاووس طي كرديم پر از حسهاي مختلف بود ، هيچ كدومشون هم نوشتني نبودن ، فقط بايد دركشون كرد ...
پ . ن 1 : هميشه وقتي بدون برنامه ريزي و بدون مقدمه ميريم بيرون ، با اينكه تعدادمون كم ميشه ولي بيشتر خوش ميگذره ...
پ . ن 2 : وقتي به كسي متلك ميگي و اون جوابت رو نميده دليل بر اين نيست كه كم آورده يا نميتونه جوابت رو بده ، كاش وقتي ميخواهيم حرفي رو بزنيم يا با كسي شوخي كنيم قبلش بفهميم كه چي ميخواهيم بگيم ...
هر سال ، روز زن که میرسه اکثر شرکت ها و ادارات دولتی و خصوصی سعی میکنند هر جور که شده از خانم های شاغل در اون شرکت تقدیر بعمل بیارند ، اکثراً هم با اهدای سکه این کار رو انجام میدن ، توی شرکت ما هم معمولاً مدیر امور مالی یا اعضای هیئت مدیره ، پیشنهاد تقدیر از خانمها رو به مدیر عامل میدن و طبق روال همیشگی مدیر عامل هم اون رو تأئید میکنه .
سال 82 و 83 مدیر عامل وقت به همه کارمندان خانم که بصورت تمام وقت توی شرکت مشغول بودند ، نفری یک سکه بهار آزادی داد و به اونهایی که بصورت نیمه وقت یا ساعتی توی شرکت فعالیت میکردند ، نفری یک نیم سکه بهار آزادی ...
سال 84 و 85 ، مدیر عامل که در جریان خصوصی سازی تغییر کرده بود به مناسبت روز زن به همه خانمهای شرکت بلااستثناء ، نفری یک سکه بهار آزادی داد ...
سال 86 رو دقیق یادم نیست که به همه سکه دادند یا نه ولی میدونم چند تا از خانمها سکه رو دریافت کردند ...
همه اینها رو گفتم که به اینجا برسم ، امسال وقتی طبق عادت هر ساله به آقای مدیر عامل محترم پیشنهاد شد که از خانمهای شرکت تقدیر بشه ایشون در جواب گفتند هیچکدوم از خانمهای شرکت در سیره حضرت زهرا نیستند که من بخوام ازشون تقدیر کنم ...
من نمیدونم این آقا پیش خودش چی فکر کرده ، آیا از نظر ایشون حضرت زهرا کسی بوده که توی هر نسل ، مثل و مانند اون ( یا شاید کسی که دارای گوشه ای از صفات ایشون باشه ) وجود داشته باشه ؟؟؟
آیا خانمهای خانواده ایشون همه سیره حضرت زهرا رو دارند ؟؟؟
اگر سیره حضرت زهرا یعنی اینکه هر هفته ، صبح جمعه شوهرت رو با یک سبد چرخدار بکشی دنبال خودت و بری بازار میوه و تره بار خرید کنی ، اونوقت میشه گفت همسر محترمهِ مدیر عامل محترم ، سیره حضرت زهرا رو داره ...
پ . ن : این متن رو روز دهم تیر نوشتم ولی از اون روز تا حالا فرضت نشد پستش کنم ...
کاشکی آدمها هم دکمه Reset داشتند ...
اونوقت میشد هر وقت که مغزت هنگ میکنه اون دکمه رو بزنی و همه چیز رو از اول شروع کنی ...
اول : نمیدونم تا حالا گفتم بهتون که از اینکه کسی مدام بخواد بهم گیر بده و یا چیزی رو بهم یاد آور کنه به شدت بدم میاد ؟ اگر نگفته بودم که حالا گفتم ، اگر هم گفته بودم که برای یادآوری مجدد میگم ...
دو : تا حالا شده چیزی رو برای کسی بخرید و ببینید اون شخص خاص هیچ استفاده ای ازش نمیکنه ؟؟؟ حمید خان شما چی ؟ دیدی تا حالا ؟
سه : دیروز با جمیع دوستان ( 25 نفر ) رفتیم پیک نیک ، سمت جاده چالوس ، خیلی خوش گذشت ، کلی آب بازی کردیم ، کلی خیس شدیم ، کلی سوختیم و کلی چیزهای دیگه ، خلاصه اینکه جای هیچ کس خالی نبود ...
چهار : چند وقتی هست که همکار جدیدی برامون اومده ، هر روز که میگذره یک گوشه از استعدادهای خودش رو نشون میده ، مخلص کلام ، رئیس اینا از نظر اخلاقی و تربیتی ضربدر 10 ، امیدوارم دستتون اومده باشه چی میگم ...
پنج : این مورد به دلیل مسائل منکراتی و امکان ایجاد سوءبرداشت های مختلف در ذهن خواننده ، حذف شد .
شش : تا ابد مرغ همسایه غاز میباشد ، در این شک نکنید ، البته شاید در موارد خاص تبدیل به بوقلمون و شترمرغ هم بشه ...
هفت : امروز دلم مارماریس خواست ...
هشت : روی دیوار کنار میز ، یک لکه سیاه کوچیک افتاده ، تا حالا چند بار به هوای اینکه پشه است خواستم بکشمش ، الان بازم یادم رفته بود و دوباره اون حرکت مسخره رو انجام دادم ، شیطونه میگه یه چیزی بردارم رو دیوار بنویسم که یادم بمونه این لکه است نه پشه ...
نه : این روزها دوستی اینقدر برامون عزیز شده که گاهی خودمون هم تعجب میکنیم ...
ده : باقی حرفها هم باشه برای بعد ...
وقتی من توی همین شرکتی که الان مشغولم استخدام شدم ، مدیر عامل وقت شرکت دو تا ماشین داشت ، یکدستگاه مزدا 323 F ( اگر اشتباه نکنم ) و یکدستگاه موسو ، حدود 2-3 سال بعد در جریان خصوصی سازی شرکت ، مدیر عامل هم عوض شد مزدا 323 F هم تبدیل به مزدا 323 شد و موسو هم سر جاش موند ، آذر ماه سال گذشته برای سومین بار مدیر عامل شرکت تغییر کرد ، از اون زمان تا حالا ماشین های مخصوص مدیر عامل تبدیل شده به دو تا تاکسی ، یک سمند زرد ( تاکسیرانی ) و یک پژوی سبز رنگ ( متعلق به یکی از شرکت های تاکسیرانی خصوصی ) ...
حالا به نظر شما کسی که ماهی حدود 20 میلیون تومان برای خودش دستمزد تعیین کرده ( البته خودش میگه به خاطر سختی کار و مسئولیت زیادشه ) چرا باید با تاکسی بره اینطرف و اونطرف ؟؟؟
اگر شما میدیدید که مدیر عامل یک شرکت نسبتاً معروف با تاکسی داره میره جایی چی فکر میکردید ؟؟؟
به نظر من که این فقط یه جور ظاهر سازیه ، اینطوری میخواد نشون بده اهل مال و منال این دنیا نیست ، در صورتی که در عمل چیز دیگه نشون میده ...
یکی از کارهایی که آقای مدیر عامل در بدو ورودش انجام داد این بود که به همه بخشها نامه زد و اعلام کرد که از این تاریخ به بعد همه نامه هایی که بیشتر از یک صفحه هستند باید بصورت پشت و رو چاپ بشن تا مصرف کاغذ شرکت بیاد پایین و پول بیت المال ( به قول خودش ) بیخودی خرج نشه ...
اتفاقاً چند روز بعد از ابلاغ همون نامه یه نامه ای اومد دست من که از فحوای اون مشخص بود که پیوست هم داره ، ولی من هر چی دنبال پیوستش گشتم چیزی پیدا نکردم ، وقتی به دبیرخونه زنگ زدم و سراغ پیوست نامه رو گرفتم گفتند که پشت همون نامه چاپ شده ...
حالا دیگه خودتون قیافه من ( یا هر کس دیگه ) رو موقع دیدن اون نامه و پیوستش تصور کنید ...
راستی یادم رفت بگم ، آقای مدیر عامل با یه آژانس کرایه تاکسی قراردادی بسته تا هر روز یکدستگاه ماشین ، منشی مخصوص ایشون ( که خیلی ها معتقدن نسبت های خاص دیگه ای هم با هم دارن ) رو از منزل بیاره شرکت و آخر وقت اداری هم ایشون رو ببرن خونه ، مبلغ قرارداد هم خیلی ناچیزه ، ماهیانه 300 هزار تومان ...